|
حـارث بـن ابـى شمر ((258)) ((شجاع بن وهب )) (يكى از شش سفير) مى گويد: ((حارث بن شمر)) سـرگـرم فراهم ساختن وسايل پذيرايى قيصر روم بود, پس به حاجب وى كه اهل روم بود خود را مـعـرفـى كـردم و او مـرا گرامى داشت و از خصوصيات رسول خدا از من پرسش كرد و رقتى به اودست داد و گريست و گفت : من صفات پيامبر شما را در انجيل يافته ام و به وى ايمان دارم و او را تصديق مى كنم , اما بيم دارم كه ((حارث )) مرا بكشد.
شـجـاع مـى گـويد: روزى ((حارث )) مرا بار داد, نامه رسول خدا را به وى دادم ,((حارث )) آن را خـوانـد و سپس دور انداخت و گفت : كيست كه پادشاهى مرا از من بگيرد؟ من خود به جنگ وى مـى روم در ايـن مـوقع قصه نامه و تصميم خود را به ((قيصر))گزارش داد, قيصر او را از اين فكر مـنـصـرف ساخت , آنگاه مرا خواست و با صد مثقال طلا روانه ام كرد و حاحب او هم با من همراهى كرد و گفت : سلام مرا به رسول خدابرسان . شـجـاع مـى گويد: چون نزد رسول خدا بازگشتم , فرمود: پادشاهى وى بر باد رود وچون سلام و گفتار حاحب را رساندم , گفت : راست گفته است .
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 22:17  توسط محب الحسین
|
((حـاطـب بـن ابـى بلتعه )) حامل نامه رسول خدا مبنى بر دعوت ((مقوقس )) به قبول اسلام بود و چون نامه را خواند, احترام كرد و آن را به يكى از زنان خود سپرد, سپس به رسول خدا نامه اى بدين مضمون نوشت : ((دانسته بودم كه پيامبرى باقى مانده است , اماگمان مى كردم كه در شام ظاهر مـى شود, اكنون فرستاده ات را گرامى داشتم و دو كنيزپرارزش و جامه اى و استرى براى سوارى خودت فرستادم )).
رسـول خـدا پيشكشى او را پذيرفت و دو كنيز را هم كه يكى ((ماريه )) مادر ابراهيم است و ديگرى خواهرش ((شيرين )) و نيز استر سفيدى را كه نامش ((دلدل )) بود برگرفت و فرمود: ((ناپاك , در گذشتن از پادشاهيش بخل ورزيد با آن كه پادشاهى او را دوامى نيست )). ((حـاطـب )) مـى گويد: زمانى كه نزد او بودم به او گفتم : قريش و يهود بيش از همه باپيامبر ما دشمنى كردند و مسيحيان از همه نزديكتر بودند و چنان كه روزى موسى به آمدن عيسى بشارت داده است , روزى هم عيسى به آمدن محمد(ص ) بشارت داده است و چنان كه تو يهود را به پيروى از انـجـيل دعوت مى كنى , ما هم تو رابه پيروى از قرآن فرا مى خوانيم , تو هم امروز بايد از پيامبر ما پـيـروى كنى , ما تو را از پيروى ((عيسى )) نهى نمى كنيم , بلكه تو را بدان دعوت مى كنيم گفت : مـن خود در كار اين پيامبر دقيق شده ام وبرهان نبوت او را درست يافته ام , بعد از اين هم باز آن را بررسى خواهم كرد. ((حاطب )) مى گويد: در پنج روزى كه ميهمان شاه مصر بودم , از من بخوبى پذيرايى مى كرد و مرا گرامى مى داشت .
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 22:17  توسط محب الحسین
|
نـخـسـتين سفيرى كه از مدينه بيرون رفت ((عمروبن اميه ضمرى )) بود با دو نامه براى امپراتور حـبـشـه , يـكى در خصوص دعوت او به اسلام كه نجاشى در كمال فروتنى شهادت بر زبان آورد و پاسخ نامه رسول خدا را مبنى بر اجابت دعوت نگاشت ((257)).
در نـامـه ديـگـر, او را فـرمـوده بـود كـه ((ام حـبيبه )) دختر ((ابوسفيان بن حرب )) (همسرسابق عبيداللّه بن جحش ) را كه به حبشه مهاجرت كرده بود براى وى تزويج كند و بعلاوه ,مسلمانانى كه تـاكـنون در حبشه مانده اند به مدينه روانه سازد, اين دو كار را نيز (با دادن چهار صد دينار كابين براى ام حبيبه ) انجام داد.
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 22:16  توسط محب الحسین
|
چـون رسـول خـدا خبر يافت كه ((خسرو)) نامه اش را پاره كرده است , گفت : خداياپادشاهيش را پاره پاره ساز و ((خسرو)) به ((باذان )) عامل خود در يمن نوشت كه ازطرف خود دو مرد دلير نزد ايـن مـردى كه در حجاز است بفرست تا خبر وى (يا خود اورا) ((255)) نزد من بياورند ((باذان )) قـهـرمـان خود را با مردى ديگر فرستاد و همراه آن دو,نامه اى هم نوشت تا به مدينه آمدند و نامه ((بـاذان )) را بـه رسول خدا(ص ) دادند رسول خدا لبخند زد و آن دو را در حالى كه به لرزه افتاده بودند به اسلام دعوت كرد, سپس گفت : فردا نزد من بياييد فردا كه آمدند به آن دو گفت : به امير خود ((باذان )) بگوييد كه پروردگار من ديشب هفت ساعت از شب گذشته , شيرويه پسر خسرو را بر وى مسلطساخت و او را كشت .
فرستادگان ((باذان )) با اين خبر نزد وى رفتند و او خود و ديگر ايرانى زادگانى كه دريمن بودند اسلام آوردند. ابن اسحاق از قول زهرى روايت مى كند كه ((خسرو)) به ((باذان )) نوشت : خبر يافته ام كه مردى از قـريـش درمـكه سربلند كرده و خود را پيامبر مى پندارد, تو خود نزد وى رهسپار شو و او رابه توبه دعوت كن , اگر توبه كرد چه بهتر و اگر نه سرش را براى من بفرست . ((باذان )) نامه خسرو را نزد رسول خدا(ص ) فرستاد رسول خدا در پاسخ نوشت : خدامرا وعده داده اسـت كـه خسرو در فلان روز از فلان ماه كشته مى شود چون نامه رسول خدابه ((باذان )) رسيد, تامل كرد تا ببيند چه خبر مى رسد و با خود گفت : اگر پيامبر باشد آنچه گفته است روى خواهد داد. در هـمـان روزى كـه رسـول خدا خبر داده بود ((خسرو)) كشته شد و چون خبر آن به ((باذان )) رسـيـد خـبـر اسـلام خـود و ديـگـر ايـرانى زادگان يمن را نزد رسول خدا فرستاد,رسول خدابه فـرستادگان ((باذان )) گفت : شما از ما اهل بيت هستيد و به ما ملحق خواهيدبود و از همين جا بود كه رسول خدا گفت : سلمان از ما اهل بيت است ((256)).
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 22:16  توسط محب الحسین
|
رسـول خـدا مـضمون نامه هايى كه با سفيران خود براى ديگر سران نوشته است ,همان بوده كه به قـيـصـر روم نـوشت ((254)) , در آخر نامه ((خسرو ايران )) هم نوشته شد: ((اسلام بياور تا سلامت بمانى , پس اگر امتناع ورزى گناه مجوس بر تو خواهد بود)).
بـيـشـتر مورخان نوشته اند كه ((خسرو)) گفت : اين شخص كيست كه مرا به دين خويش دعوت مى كند و نام خود را پيش از نام من مى نويسد؟ (به قول بعضى نامه را پاره كرد) آنگاه مقدارى خاك بـراى رسـول خدا فرستاد رسول خدا گفت : چنان كه نامه ام راپاره كرد, خداى پادشاهيش را پاره كـناد و خاكى هم كه براى من فرستاده است نشان آن است كه بزودى شما مسلمانان كشور وى را مالك مى شويد.
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 22:15  توسط محب الحسین
|
قـيـصـر دسـتـور داد كه مردى از اهل حجاز را پيدا كنند تا درباره محمد از او تحقيق كندو چون ابـوسـفـيان و جماعتى از قريش براى تجارت به شام رفته بودند, آنان را به بيت المقدس نزد قيصر بردند و در مجلس رسمى بر وى وارد كردند.
قـيـصـر, ابـوسفيان را كه نسبتش به رسول خدا از همه نزديكتر بود پيش خواند ومجلس گفت و شـنـود خـود را بـا او آغـاز كـرد و زمـيـنـه را طـورى فـراهم ساخت تا اگر دروغى گويد آشكار شـود ((253)) , آنـچـه قـيصر از ابوسفيان پرسش كرد به درستى پاسخ داد و بافراستى كه داشت , گفت : از اين پرسش و پاسخها دانستم كه او پيامبر خداست , ليكن گمان نمى برم كه در ميان شما باشد اگر آنچه گفتى راست باشد, نزديك است كه جاى همين دو پاى مرا هم مالك شود.
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 22:15  توسط محب الحسین
|
قـيـصـر بـه يكى از دانشمندان مسيحى نامه اى نوشت و مضمون نامه رسول خدا را باوى درميان گـذاشـت , او در پاسخ نوشت كه : ((محمدبن عبداللّه )) همان پيامبر موعودى است كه انتظار او را داشتيم , او را تصديق كن و از وى پيروى نما ((252)).
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 22:14  توسط محب الحسین
|
قـيـصـر پـس از گواهى به رسالت رسول اكرم (ص ) و اظهار بيم از مردم عوام , دحيه رانزد اسقف بـزرگ فـرسـتاد تا نظر او را كه بيشتر مورد احترام مردم بود بداند, اسقف به يگانگى خدا و رسالت خـاتـم انـبيا شهادت داد و مردم روم را به اسلام دعوت كرد و درگيرودار غوغاى عوام به شهادت رسيد و قيصر هم بيمناك از روميان , از قبول اسلام معذرت خواست ((251)).
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 22:14  توسط محب الحسین
|
برادرزاده قيصر سخت به خشم آمد و نامه را از مترجم گرفت كه پاره كند وبه عموى خود گفت : ايـن شـخـص نـام خود را پيش از نام تو نوشته و تو را سرپرست روم خوانده است ! قيصر او را ديوانه خـطـاب كرد و گفت : مى خواهى نامه مردى را كه ناموس اكبر بروى نازل مى شود دور بيفكنم ؟ حـق هـمـين است كه نام خود را بر نام من مقدم بدارد و من هم سرپرست روم بيش نيستم و خدا مالك من و اوست ((250)).
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 22:13  توسط محب الحسین
|
((به نام خداى بخشاينده مهربان , از محمد پيامبر خدا به ((قيصر)) بزرگ روم سلام بركسى باد كه هدايت را پيروى كند, اكنون تو را به سوى اسلام دعوت مى كنم , پس دين اسلام را بپذير و مسلمان شو تا سلامت بمانى و خداى هم دوباراجرت دهد ((249)) )).
آنـگـاه رسول خدا آيه اى از قرآن را نوشت كه او را دستور مى دهد تا اهل كتاب را به توحيد خالص و دورى از هرگونه شرك دعوت كند. دحية بن خليفه كلبى , به دستور آن حضرت نامه را ابتدا در ((حمص )) به حاكم بصرى رسانيد تا آن را بـه قيصر دهد, ولى به روايتى ((دحيه )) خودش نامه را به قيصر رسانيد وهنگامى كه قيصر نامه را خـوانـد, بـزرگان روم را از حقانيت رسول خدا آگاه ساخت وروميان را به قبول اسلام تشويق كـرد, امـا با مخالفت شديد مردم روبرو شد و نامه اى براى رسول خدا فرستاد كه ترجمه اش در اين حـدود است : ((نامه اى است براى احمد, رسول خدا, همان كسى كه عيسى بدو بشارت داده است , از قيصر: شاه روم , هم نامه و هم فرستاده ات نزد من رسيد و براستى گواهى مى دهم كه خدا تو را بـه رسـالت فرستاده , نام وذكر تو را در انجيل كه به دست ماست مى بينيم , عيسى بن مريم ما را به رسيدن تو بشارت داده است , من هم ملت روم را دعوت كردم تا به تو ايمان آورند و مسلمان شوند, امـا زيـربـار نـرفـتـند و اسلام نياوردند با آن كه اگر فرمان مرا برده بودند براى ايشان بهتر بود و اكنون دوست دارم و آرزو مى كنم كه نزد تو خدمتگزار مى بودم و پاهاى تو را مى شستم )).
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 22:13  توسط محب الحسین
|
پـس از صـلـح دهـساله ((حديبيه )) رسول خدا را فرصتى به دست آمد كه پادشاهان وزمامداران عـربـستان و كشورهاى مجاور را به سوى اسلام دعوت كند و از اصحاب خودكسانى را به سفارت نـزد آنـان فـرستاد به عرض رسول خدا رسيد كه پادشاهان نامه هاى مهر نشده را نمى خوانند, پس فـرمـود تـا انـگـشترى كه نگين آن هم از نقره بود, ساخته شد وروى نگين آن در سه سطر جمله ((محمدرسول اللّه )) را نقش كردند, به طورى كه كلمه ((اللّه )) در بالا و كلمه ((رسول )) در وس ط و كـلـمه ((محمد)) در سطر پايين قرار گرفته بود واز پايين به بالا خوانده مى شد, آنگاه نامه هاى پادشاهان عربستان و كشورهاى مجاور رابا آن مهر مى كردند.
ابـن اسـحـاق نام چند تن از سفراى رسول خدا و زمامدارانى را كه به آنان نامه نوشته شده نام برده اسـت ((247)) اين نامه ها كه به گفته يعقوبى , دوازده نامه و به تحقيق بعضى ازمعاصران بيست و شـش نـامـه بـوده اسـت در يـك سال فرستاده نشده , بلكه از اواخر سال ششم تا وفات رسول خدا تدريجا نگارش يافته و فرستاده شده است . ابـن حـزم مـى نـويسد: پادشاهانى كه رسول خدا(ص ) آنان را به دين اسلام دعوت كردهمه اسلام آوردند, بجز قيصر كه مى خواست اسلام آورد, اما از روميان ترسيد و اسلام نياورد. يعقوبى مى گويد: مضمون نامه هايى كه با سفيران خود به آنان نوشت , همان بود كه به خسرو ايران و قيصر روم نوشت ((248)).
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:29  توسط محب الحسین
|
((عـمـروعـاص )) مـى گويد: مردانى از قريش را كه با من همعقيده بودند فراهم ساختم و به آنان گـفـتم : به خدا قسم كار محمد به طور شگفت انگيزى پيش مى رود, بياييد پيش نجاشى برويم و نـزد او بـمـانـيم تا اگر بر قبيله ما پيروز شد همان جا باشيم و اگر قبيله ماپيروز شدند, از طرف ايـشان جز نيكى نخواهيم ديد آنها نظر مرا پذيرفتند, پس گفتم :مقدارى پوست به عنوان هديه با خـود ببريم , هديه را فراهم كرديم و چون بر نجاشى وارد شديم , ((عمروبن اميه )) كه رسول خدا او را براى كار جعفر و همراهان وى فرستاده بود, رسيد, پس از آن كه ((عمروبن اميه )) بيرون رفت به هـمراهان گفتم : كاش از نجاشى مى خواستم كه او را به من تسليم مى كرد و گردنش را مى زدم آنگاه به نجاشى گفتم :پادشاها! مردى را ديدم كه از دربار بيرون مى رود او سفير مردى است كه با ما دشمن است , او را به من تسليم كن تا به قتل برسانم , زيرا از اشراف ما كسانى را كشته است .
عـمـرو مـى گـويـد: نجاشى بشدت خشمگين شد و گفت : از من مى خواهى تا سفيرمردى را كه هـمـان نـامـوس اكبرى كه بر موسى فرود آمد, بر وى فرود مى آيد به تو تسليم كنم تا او را بكشى ؟ گـفتم : پادشاها راستى اين طور است ؟ گفت واى بر تو, حرف مرابشنو و از او پيروى كن , به خدا قـسـم او بر حق است و بر مخالفان پيروز گفتم : اكنون بيعت مرا بر اسلام به جاى وى مى پذيرى ؟ گفت : آرى , پس دست خود را گشود و با او بر اسلام بيعت كردم , بعد بيرون آمدم و آهنگ رسول خـدا كـردم تا اسلام آورم , در اين ميان به ((خالدبن وليد)) برخوردم و به او گفتم : كجا مى روى ؟ گـفـت : بـه خدا قسم , مى روم كه اسلام آورم عمرو مى گويد: من و خالد وارد مدينه شديم و نزد رسـول خـدا رسـيـديـم , ابـتـداخـالـد و سـپـس مـن اسـلام آورديـم ابـن اسـحـاق مـى گويد: ((عثمان بن طلحه )) نيز همراه خالد وعمرو بود و اسلام آورد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:11  توسط محب الحسین
|
((ام كـلـثـوم )) دختر ((عقبة بن ابى معيط)) پس از قرارداد صلح به مدينه مهاجرت كرد,برادرانش ((عماره )) و ((وليد)) در تعقيب وى به مدينه آمدند و از رسول خدا خواستند تابه حكم قراردادى كه داشتند, او را به ايشان باز دهد, اما رسول خدا به دستور مخصوصى كه درباره اين زنان نازل شد از تسليم وى امتناع ورزيد ((246)).
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:11  توسط محب الحسین
|
پـس از قرارداد صلح حديبيه , رسول خدا به مدينه بازگشت , ((ابوبصير)) كه در مكه زندانى شده بود از حبس گريخت و به مدينه رفت , بلافاصله ((ازهربن عبد)) و((اخنس بن شريق )) درباره وى بـه رسـول خـدا نـامـه نـوشـتـنـد كه طبق قرارداد بايد او رابازگرداند, حامل اين نامه مردى از ((بنى عامر)) همراه با يكى از موالى بود و چون نامه راتقديم داشتند, رسول خدا براى اين كه پيمان شـكـنـى نـكـرده باشد, ((ابوبصير)) را به بازگشتن سفارش كرد و فرمود: خداوند براى تو و ديگر بيچارگان مسلمان فرجى وگشايشى عنايت خواهد فرمود ((ابوبصير)) با اين كه به رفتن رضايت نـداشـت , ولـى برحسب دستور رسول خدا, همراه آن دو نفر رهسپار مكه شد تا به ((ذى الحليفه )) رسـيد,آن جا با آن دو نفر در پاى ديوارى نشست و سپس به مرد عامرى گفت : آيا شمشيرت نيك بـرنـده اسـت ؟ گـفـت : آرى , گـفت مى شود آن را تماشا كنم ؟ گفت : مانعى نداردابوبصير آن را بـرگرفت و بيدرنگ او راكشت مرد ديگر با شتاب نزد رسول خدارفت و گفت : ابوبصير, رفيق مرا كـشـت , در هـمـين موقع ابوبصير در رسيد و گفت : اى رسول خدا! شما به عهد و پيمان خود كه داشـتـيـد وفـا كرديد و مرا روانه ساختيد, اما من خود تن ندادم كه از دين بازگردم يا مرا شكنجه دهـنـد, رسـول خـدا گـفـت : ((واى بـرمـادرش ((245)) اگـر مـردانى مى داشت , جنگ به راه مى انداخت )).
((ابـوبـصـيـر)) از مدينه بيرون رفت و در ناحيه ((ذى المروه )) در ساحل دريا, در همان راهى كه كـاروان قـريـش بـه شـام مـى رفتند, در ((عيص )) منزل گزيد و مسلمانانى كه در مكه بيچاره و گـرفـتـار بـودند, از آن عبارتى كه رسول خدا درباره ((ابوبصير)) گفته بود, خبريافتند (واى بر مادرش , اگر مردانى همراه مى داشت , جنگ به راه مى انداخت ) لذا باشنيدن گفته رسول خدا از مـكـه مـى گـريـخـتـنـد و نزد ((ابوبصير)) مى رفتند, تا اين كه نزديك به هفتاد نفر مسلمان در ((عـيـص )) بـه ((ابـوبـصير)) پيوستند و كار را بر قريش تنگ كردند وهر كه رااز قريش مى ديدند مـى كـشـتـنـد و هر كاروانى از آن جا مى گذشت غارت مى كردندتا آنجا كه قريش به رسول خدا نوشتند و او را سوگند دادند كه آنها را على رغم قراردادفى مابين در مدينه بپذيرد رسول خدا آنان را پذيرفت و از ((عيص )) به مدينه منتقل كرد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:10  توسط محب الحسین
|
مـسـعـودى بـرخلاف مشهور مى نويسد: رسول خدا در بازگشت از ((حديبيه )) در((غدير خم )) دربـاره عـلـى بـن ابـى طـالـب (ع ) گفت : ((من كنت مولاه فعلى مولاه )) و اين امردر هيجدهم ذى الحجه روى داد و غديرخم در ناحيه ((جحفه ))نزديك آبگاهى است كه به نام ((خرار)) معروف است و فرزندان على (ع ) و شيعيان وى اين روز را بزرگ مى دارند ((244)).
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:10  توسط محب الحسین
|
رسـول خـدا(ص ) از حـديبيه به طرف مدينه رهسپار شد و در ميان مكه و مدينه ,سوره فتح نزول يـافـت خـداونـد درباره بيعت رضوان چنين گفته است : ((كسانى كه با توبيعت مى كنند, جز آن نيست كه با خدا بيعت مى كنند, دست خداست كه بالاى دست آنهاست , پس هركس پيمان شكنى كـند, به زيان خود پيمان شكنى مى كند و هر كس كه به آنچه خدا بر وى عهد گرفته است وفادار بماند خدا بزودى او را اجرى عظيم عنايت خواهد كرد)) ((241)).
دربـاره آن دسـتـه از اعراب كه از همراهى با وى تخلف ورزيدند, چنين گفته است :((بزودى آن دسـتـه از اعـراب كـه بـا تـو همراهى نكردند, به تو خواهند گفت كه اموال وخانواده هايمان ما را گرفتار ساخته است )) ((242)). هـمـچنين آيات 15, 16, 18, 21, 24, 25 و 26 از سوره فتح در زمينه مطلب موردبحث نزول يافته است . در مدت دو سال بعد از ((حديبيه )) (يعنى : تا فتح مكه ) بيش از تمام مدت گذشته اسلام , مردم به اسـلام گرويدند و دليل آن به گفته ابن هشام , آن است كه در حديبيه به قول ((جابربن عبداللّه )) هزار و چهار صد نفر به همراه رسول خدا بودند, اما در سال فتح مكه ,يعنى : دو سال بعد, با ده هزار نفر رهسپار مكه شدند ((243)).
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:10  توسط محب الحسین
|
در جـريان بيعت رضوان بود كه قريش ((سهيل بن عمرو)) را نزد رسول خدا(ص )فرستادند و به او گـفـتـند: نزد محمد برو و با وى قرار صلحى منعقد ساز, اما قرارداد صلح مشروط بر آن باشد كه امـسـال بازگردد و از ورود به مكه صرف نظر كند, چه ما به خداقسم هرگز تن نخواهيم داد كه عرب بگويد: محمد به زور وارد مكه شد.
جريان صلح حديبيه . ((سـهـيـل بـن عـمـرو)) كه از سوى قريش نزد رسول خدا(ص ) آمده بود, پس از گفت وشنودى قـرارداد صـلـح را مـنعقد ساخت , در اين هنگام عمر از جاى برجست , ابتدا نزدابوبكر و سپس نزد رسـول خـدا رفـت و گـفـت : اى رسول خدا! مگر پيامبر خدا نيستى ؟گفت : چرا, گفت : مگر ما مـسـلمان نيستيم ؟ گفت : چرا, گفت : مگر اينان مشرك نيستند؟گفت : چرا, گفت : پس چرادر راه دين خود تن بخوارى دهيم ؟ رسول خدا گفت : من بنده خدا و پيامبر اويم , امر وى را مخالفت نخواهم كرد و او هم هرگز مرا وانخواهدگذاشت . صلحنامه . رسـول خـدا(ص ), ((عـلى بن ابى طالب ))(ع ) را فراخواند و گفت : بنويس : بسم اللّه الرحمن الرحيم سـهـيـل بـن عـمـرو گـفت : اين را نمى شناسم , بنويس : بسمك اللهم , رسول خداگفت : بنويس : بـسـمـك الـلـهـم , پـس عـلى همچنان نوشت آنگاه رسول خدا گفت : بنويس :هذا ما صالح عليه ((محمد)) رسول اللّه ((سهيل بن عمرو)). سـهـيل بن عمرو گفت : اگر گواهى مى دادم كه پيامبر خدايى , با تو جنگ نمى كردم ,نام خود و پـدرت را بنويس رسول خدا گفت : بنويس : اين چيزى است كه محمدبن عبداللّه با سهيل بن عمرو بـر آن قرار صلح منعقد ساخت , توافق كردند كه ده سال جنگ در ميان مردم موقوف باشد و مردم در ايـن ده سـال در امـان باشند و دست از يكديگربدارند ( و هركس از اصحاب محمد براى حج يا عـمره يا تجارت به مكه رود, جان ومالش در امان باشد و هر كس از قريش در رفتن به مصر يا شام از مدينه عبور كند جان ومالش در امان باشد) ((239)) و هر كس از قريش بدون اذن ولى خود نزد مـحـمـد بـرود او رابـه ايـشـان بـازگرداند, و هركس از همراهان محمد نزد قريش رود او را بدو بازنگردانند ـ دراين جا ((بنى بكر)) برخاستند و گفتند: ما هم پيمان قريشيم . ديـگـر آن كه امسال از نزد ما بازگردى و وارد مكه نشوى , در سال آينده ما از مكه بيرون خواهيم رفـت تا با اصحاب خود به شهر درآيى و سه روز در مكه اقامت كنى ,مشروط بر اين كه جز شمشير در نيام , سلاحى همراه نداشته باشيد ((240)). على بن ابى طالب (ع ) نويسنده صلحنامه بود و مردانى از مسلمين و مشركين بر آن گواه شدند كه ابن اسحاق اسامى آنان را نوشته است .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:9  توسط محب الحسین
|
بيعت رضوان ((238)).
قريش ((عثمان )) را نزد خود نگه داشتند و در ميان مسلمانان انتشار يافت كه او راكشته اند و پس از انـتـشار اين خبر به روايت ابن اسحاق : رسول خدا گفت : از اين جانمى رويم تا با قريش بجنگيم سـپـس اصـحاب را براى بيعت فراخواند, اين بيعت در زيردرختى به انجام رسيد و كسى از بيعت تـخـلف نورزيد, مگر ((جدبن قيس )) كه جابرمى گفت : به خدا قسم , به ياد دارم كه وى زير شكم شتر خزيده بود و خود را از مردم پنهان مى داشت .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:9  توسط محب الحسین
|
خـراش بـن اميه خزاعى : رسول خدا(ص ), ((خراش بن اميه )) را به مكه نزد قريش فرستاد و او را بر شتر خود كه ((ثعلب )) نام داشت سوار كرد تا اشراف قريش را از مقصدرسول خدا باخبر سازد آنان شتر رسول خدا را كشتند و در مقام كشتن خراش نيز برآمدند,اما ((احابيش )) از وى دفاع كردند و او را از چنگال قريش رها ساختند تا نزد رسول خدابازگشت . ((زبيربن باطا)) يكى از مردان بنى قريظه بود كه در جنگ بعاث بر ((ثابت بن قيس ))منت گذاشت و او را رهـا كرده بود, چون داستان بنى قريظه پيش آمد, ثابت خواست كه حق او را جبران كند نزد رسـول خـدا رفت و گفت : زبير را بر من حقى است , پس جان اورا به من بخش رسول خدا گفت بخشيدم نزد زبير آمد و گفت : بخشيده شدى زبير گفت :پيرمردى فرتوت كه زن و فرزند نداشته باشد, زندگى را براى چه مى خواهد؟ ديگر بارثابت نزد رسول خدا رفت و درخواست كرد و رسول خـدا اجـابت فرمود, پس نزد زبيررفت و گفت : زن و فرزندانت را هم رسول خدا به من بخشيد و مـن آنها را به توبخشيدم گفت : خانواده اى كه در حجاز مالى ندارد چگونه مى تواند زندگى كند؟ ثـابـت بـراى بـار سـوم نـزد رسول خدا رفت و درخواست كرد و اجابت فرمود, پس نزد زبير رفت و گـفـت : رسـول خـدا مـال تـو را هـم بـه مـن بـخـشـيـد و مـن آن را به تو بخشيدم گفت : اى ثـابـت !كـعـب بـن اسـد كـارش بـه كـجا رسيد؟ گفت : كشته شد گفت : حيى بن اخطب به كجا رسـيـد؟گفت : كشته شدـ و چند نفر ديگر را نام برد و همان پاسخ را شنيدـ سرانجام گفت : پس به همان حقى كه بر تو دارم , از تو مى خواهم كه مرا به آنها ملحق كنى , به خدا قسم كه پس از ايشان خـيـرى در زنـدگى نيست ثابت او را جلو انداخت و گردن زد تا در دوزخ به ديداردوستان خود رسيد ((210)).
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 19:46  توسط محب الحسین
|
پـس از آن كـه رسـول خـدا بـا اصحاب خويش در سرزمين حديبيه فرود آمد, قريش ,فردى به نام ((بـديـل بن ورقاخزاعى )) را با مردانى از خزاعه به نمايندگى خود به نزدرسول خدا فرستادند كه سـؤال كـنند به چه منظور آمده است ؟ وقتى كه اين سؤال را كردند,رسول خدا فرمود: كه منظور وى جنگ نيست و فقط براى زيارت خانه كعبه است رجال خزاعه بازگشتند و گفتند: اى گروه قريش ! شما در مخالفت محمد شتاب مى ورزيد,محمد براى جنگ نيامده است و هيچ منظورى جز زيـارت كـعـبـه ندارد, اما قريش به رجال خزاعه كه خيرخواه رسول خدا بودند, بدگمان شدند و ((مـكرزبن حفص )) را نزد رسول خدا فرستادند و رسول خدا آنچه به ((بديل )) گفته بود به او نيز گفت , او هم نزد قريش بازگشت و گفته هاى رسول خدا را بازگفت .
سومين سفيرى كه قريش نزد رسول خدا فرستاد ((حليس بن علقمه )) بود كه در آن تاريخ سرورى احـابـيش را داشت , چون رسول خدا او را ديد, گفت : اين مرد از قبيله اى است خداپرست , شتران قربانى را پيش او رها كنيد تا آنها را ببيند, همين كه ((حليس ))شتران نشاندار قربانى را نگريست , در نـظـر وى بـزرگ آمد و ديگر با رسول خدا ملاقات نكرد و نزد قريش بازگشت و آنچه ديده بود گزارش داد, اما قريش به گفتار او اعتنانكردند و ((حليس )) به خشم آمد و گفت : به خدايى كه جـان حـلـيـس در دسـت اوسـت : يـامـحـمد را در زيارت وى آزاد گذاريد يا من ((احابيش )) را همداستان عليه شما حركت مى دهم . چـهارمين سفير قريش ((عروة بن مسعودثقفى )) بود كه قريش به او بدگمان نبودند((عروه )) نزد رسـول خـدا آمد و پيش روى او نشست و گفت : اكنون قريش خود را باسرسختى براى جنگ با تو آماده ساخته اند و با خدا عهد كرده اند كه هرگز با زور به شهرشان در نيايى , به خدا قسم : فرداست كه اين ياران و همراهان تو, تو را تنها گذارند واز پيرامون تو پراكنده گردند. رسول خدا(ص ) جوابى در حدود همان چه به ديگر سفيران قريش داده بود, به ((عروه )) داد و او را با خبر ساخت كه براى جنگ نيامده است . ((عروه )) كه از شيفتگى اصحاب و از جان گذشتگى آنان نسبت به رسول خدا به شگفت آمده بود, نـزد قـريـش بازگشت و گفت : اى گروه قريش ! من به دربار خسرو ايران و قيصر روم و امپراتور حـبـشـه رفـتـه ام , امـا بـه خدا قسم , پادشاهى را در ميان رعيتش چون محمد در ميان اصحابش نـديـده ام , مـردمـى را ديـدم كه هرگز دست از يارى او برنمى دارند,اكنون ببينيد صلاح شما در چيست .
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 19:45  توسط محب الحسین
|
ذى قعده سال ششم : رسول خدا(ص ) به قصد عمره بى آن كه جنگى در نظر داشته باشد آهنگ مكه كـرد و چـون بـيم داشت كه قريش با وى بجنگند يا از ورود او به مكه جلوگيرى كنند با مهاجر و انـصـار, ازمـدينه رهسپار شد و در ((ذى الحليفه )) محرم شد تامردم بدانند كه فكر جنگى در كار نـيست شماره مسلمانان هزار و چهارصد يا هزار وپانصد يا هفتصد نفر بوده است ((237)) و شتران قـربانى , هفتاد شتر (براى هر ده نفر يك شتر) وطليعه مسلمانان ((عبادبن بشر)) بود كه با بيست سوار پيش فرستاده شد.
مـشـركـيـن قـريش از حركت رسول خدا به قصد مكه با خبر شدند و تصميم گرفتند كه از ورود مسلمانان جلوگيرى كنند و در ((بلدح )) اردو زدند و دويست سوار به فرماندهى ((خالدبن وليد)) (يا عكرمة بن ابى جهل ) پيش فرستادند. ((بشر يا بسربن سفيان )) از مكه خبر آورد و گفت : اى رسول خدا! قريش از مكه بيرون آمده ا ند تا از ورود شما به مكه جلوگيرى كنند! رسول خدا گفت : مگر قريش چه گمان مى كنند, به خدا قسم كه پيوسته در راه آنچه خدا مرا بدان مبعوث كرده است جهادخواهم كرد, سپس دستور فرمود تا از غـيـر آن راهـى كـه قريش بيرون آمده اند, رهسپارشوند چون شب شد به اصحاب خود گفت : به سمت راست حركت كنيد تا از طرف پايين مكه به ((حديبيه )) برسيد مسلمانان از همين راه پيش رفتند, چون سواران قريش ,گرد و غبار سپاه اسلامى را ديدند و دانستند كه مسلمانان راه خود را تـغـيـيـر داده انـد,بـيـدرنـگ نـزد قريش تاختند, رسول خدا با اصحاب همچنان پيش مى رفت تا به ((ثنية المرار)) نزديك حديبيه رسيد و در همين جا بود كه شتر پيامبر زانو به زمين زد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 19:45  توسط محب الحسین
|
شوال سال ششم : رسول خدا(ص ) غلامى به نام ((يسار)) داشت , او را مامورسرپرستى شتران ماده شيرده خود كرده بود كه در ناحيه ((جما)) ((236)) مى چريدند هشت نفراز قبيله ((بجيله )) كه به مـدينه آمده و اسلام آورده بودند, رنجور و بيمار شدند, بدين جهت رسول خدا(ص ) آنان را فرمود بـه چـراگـاه شتران روند تا با نوشيدن شير شتر بهبوديابند, آنها به چراگاه رفتند و پس از مدتى تندرست و فربه شدند, آنگاه بر ((يسار)) شبان رسول خدا تاختند و او را سر بريدند و پس از كشتن او, پـانـزده شتر شيرده پيامبر رابردندرسول خدا(ص ), ((كرزبن جابر)) را با بيست سوار در تعقيب آنـان فرستاد ((كرز)) واصحاب وى دشمن را اسير كردند و شتران پيامبر را جز يك شتر كه كشته بودند, پس گرفتند وبه مدينه آوردند.
رسـول خـدا فرمود تا دست و پاى ايشان را بريدند و چشمشان را كور كردند و همان جا به دارشان زدند و چنان كه روايت كرده اند آيه هاى 33 ـ 34 سوره مائده در اين باره نازل شده است .
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 19:44  توسط محب الحسین
|
شـوال سـال ششم : پس از آن كه ((عبداللّه بن رواحه )) از خيبر بازگشت و نتيجه تحقيقات خود را دربـاره ((يـسـيـربـن رزام )) گزارش داد, رسول خدا مردم را براى دفع وى فراخواند و سى نفر از جمله : عبداللّه بن ا نيس براى اين كار داوطلب شدند, پس ((عبداللّه بن رواحه )) را بر آنان امارت داد تـا نـزد يسير رفتند و با او سخن گفتند و به او نويددادند كه اگر نزد رسول خدا آيى تو را رياست خيبر دهد و با تو نيكى كند يسير درپيشنهاد ايشان طمع كرد و با سى نفر يهودى همراه مسلمانان رهـسـپـار مـديـنه شد, اما در((قرقره ثبار)) ((235)) پشيمان شد و دوبار دست به طرف شمشير ((عـبداللّه بن ا نيس )) برد و هردو نوبت ((عبداللّه )) با فطانت دريافت و كنار كشيد و چون فرصتى بـه دسـت آورد باشمشير خود بر يسير حمله برد و پاى او را از بالاى ران قطع كرد تا از بالاى شتر درافتادامايسير با چوبى كه در دست داشت سر ((عبداللّه )) را مجروح ساخت .
در ايـن مـوقـع اصـحاب سريه بر يهوديان حمله بردند و همه را جز يك نفر كه گريخت , كشتند و كـسـى از مـسـلـمـانـان كشته نشد, سپس نزد رسول خدا بازآمدند و پيش آمدرا گزارش دادند, رسول خدا گفت : خداست كه شما را از دست ستمكاران نجات بخشيد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 19:44  توسط محب الحسین
|
رمـضـان سـال شـشـم : پـس از كـشـتـه شـدن ((ابـورافـع يـهـودى )), يـهـوديان خيبر ((اسير بـن زارم )) ((234)) را بـرگـزيدند و او ميان قبايل غطفان و غيره به راه افتاد و آنان را براى جنگ بارسول خدا فراهم مى ساخت , چون رسول خدا از كار وى با خبر شد, ((عبداللّه بن رواحه ))را با سه نـفـر بـراى تـحـقيق در ماه رمضان بيرون فرستاد, ((عبداللّه )) پس از تحقيق وبررسى , به مدينه بازگشت و نتيجه تحقيقات خود را گزارش داد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 19:44  توسط محب الحسین
|
رمـضـان سـال شـشم : هرگاه قبيله اوس در طريق نصرت رسول خدا افتخارى كسب مى كردند, خـزرجـيـهـا نيز در پى كسب چنان افتخارى برمى آمدند و چون خزرجيها ديدندكه قبيله اوس با كشتن كعب بن اشرف يهودى ـ دشمن سرسخت رسول خداـ سرافرازشده اند, در مقام آن برآمدند تا دشـمـنى از دشمنان رسول خدا را كه در دشمنى در رديف ابن اشرف باشد, بكشند و پس از شور و مـذاكـره رايشان بر كشتن ابورافع سلا م بن ربيع قرارگرفت پس از كسب اجازه از رسول خدا پنج نـفـر از خزرجيان : ((عبداللّه بن عتيك )),((مسعودبن سنان )), ((عبداللّه بن ا نيس )), ((ابوقتاده )) و ((خـزاعـى بن اسود)) بدين منظوررهسپار خيبر شدند رسول خدا((عبداللّه بن عتيك )) را بر ايشان امـيـر قـرار داد و آنان رافرمود كه زن يا كودكى را نكشند ((عبداللّه )) و همراهان وى داخل خيبر شـدنـد و شـبـانـه به خانه ((ابورافع )) رفتند و او را در بسترش كشتند پس از بازگشت به مدينه , كـشتن ابورافع را به رسول خدا گزارش دادند رسول خدا گفت : پيروز باد اين روى ها, و چون هر كـدام مـدعـى كـشـتـن او بـودنـد, رسـول خـدا گـفـت : شمشيرهاى خود را بياوريد و چون به شـمـشـيـرهانظر كرد, به شمشير ((عبداللّه بن ا نيس )) اشاره فرمود و گفت : همين شمشير او را كشته است , چه اثر غذا بر آن ديده مى شود ((حسان بن ثابت )) درباره كشته شدن كعب بن اشرف (به دست اوس ) و ابورافع (به دست خزرجيان ) اشعارى گفته است ((233)).
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 19:43  توسط محب الحسین
|
رمضان سال ششم : پس از آن كه ((زيدبن حارثه )) از سريه ماه رجب (يا سفربازرگانى ) وارد مدينه شـد و در آن سـريـه در ميان كشتگان جان به سلامت برده و فقطزخمى شده بود, قسم خورد كه شـسـتشو نكند و روغن نمالد تا بر سر ((بنى فزاره )) رود و باآنان بجنگد, چون زخمهاى وى بهبود يـافـت , رسول خدا او را با سپاهى بر سر((بنى فزاره )) فرستاد و او در ((وادى القرى )) بر آنان حمله بـرد, چـند نفر را بكشت و((ام قرفه )) را كه پيرزنى فرتوت بود با دخترش و عبداللّه بن مسعده اسير گـرفتند و ((قيس بن مسحر)) به دستور ((زيدبن حارثه )), ((ام قرفه )) را به وضع فجيعى كشت و دخـتـر او را بـاعبداللّه بن مسعده به مدينه آوردند ((زيد بن حارثه )) پس از بازگشت به مدينه , در خانه رسول خدا را كوبيد و رسول خدا به استقبال وى رفت و او را در آغوش كشيد و بوسيد.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:52  توسط محب الحسین
|
هر گاه رسول خدا(ص ) مى خواست سفر كند ميان زنان خود قرعه مى زد و هركدام قرعه به نامش اصـابـت مى كرد او را با خود همراه مى برد, در غزوه بنى مصطلق نيز قرعه به نام ((عايشه )) اصابت كرد و او را با خود همراه برد, در اين گونه سفرها زنان را در ميان كجاوه بر پشت شتر مى نشاندند, سـپـس مـهار شتر را مى گرفتند و به راه مى افتادند درمراجعت از غزوه بنى مصطلق , رسول خدا نزديك مدينه رسيد و در منزلى فرود آمد وپاسى از شب را گذراند, سپس بانگ رحيل داده شد و مردم به راه افتادند.
عـايـشه مى گويد: براى حاجتى بيرون رفته بودم وبى آن كه توجه كنم گردنبندم گسيخته , به اردوگـاه بـازگـشتم , زمانى به فكر آن افتادم كه مردم در حال رفتن بودند, پس به همان جا كه رفته بودم بازگشتم و آن را يافتم مردانى كه شترم را سرپرستى مى كردند به گمان اين كه من در كـجـاوه نشسته ام به راه افتادند و من هنگامى كه به اردوگاه رسيدم همه رفته بودند, ناگزير در آن جا ماندم و يقين داشتم كه در جستجوى من برخواهندگشت . عايشه مى گويد: به خدا قسم در همان حالى كه دراز كشيده بودم ((صفوان بن معطل سلمى )) كه بـراى كـارى از هـمراهى از لشكر بازمانده بود بر من گذر كرد, چون مرا ديدشناخت و در شگفت ماند, گفت : خداى تو را رحمت كند,چرا عقب مانده اى ؟ پاسخ ندادم , سپس شترى را نزديك آورد و گـفـت :سوارشو, سوار شدم , مهار شتر راگرفت وباشتاب در جستجوى اردو به راه افتاد, اما به آنـهـا نـرسـيـديـم , تـا بامداد كه اردو در منزل ديگرفرود آمد و ما هم به همان وضعى كه داشتيم رسيديم , دروغگويان زبان به بهتان گشودند و اردوى اسلام متشنج شد, اما من به خدا قسم بيخبر بـودم و چون به مدينه رسيديم , سخت بيمار شدم و باآن كه رسول خدا و پدر و مادرم از بهتانى كه زده بودند, باخبر بودند به من چيزى نمى گفتند, اما فهميدم كه رسول خدانسبت به من لطف و مـحـبـت سـابق را ندارد و در اين بيمارى عنايتى نشان نمى دهد, پس به خانه مادرم رفتم و پس ازبـيـست روز بهبود يافتم و بكلى از ماجرا بيخبر بودم تا اين كه شبى با((ام مسطح ))براى حاجتى بيرون آمدم , او گفت : اى دختر ابى بكر! مگر خبر ندارى ؟ گفتم چه خبر؟ پس قصه بهتان را براى من بيان داشت . عـايـشه مى گويد:به خدا قسم , ديگر نتوانستم به دنبال كارى كه داشتم بروم وبازگشتم , چنان مـى گـريستم كه مى خواست جگرم بشكافد, پس رسول خدا نزد من آمد وگفت : اى عايشه ! تو را بـشـارت بـاد كـه خدا بيگناهى تو را نازل كرد, گفتم : خدا راشكر ((231)) آنگاه رسول خدا بيرون رفـت و بـراى مردم خطبه خواند و آيات نازل شده ((232)) را بر آنان تلاوت فرمود و سپس دستور داد تا ((مسطح )) و ((حسان بن ثابت )) و((حمنه )) دختر جحش را كه صريحا بهتان زده بودند, حد زدند.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:52  توسط محب الحسین
|
پـس از آن كـه ((بـنـى مـصطلق )) اسلام آوردند, رسول خدا (ص ), ((وليدبن عقبه )) را نزدايشان فـرسـتاد و چون شنيدند كه وليد به طرف ايشان مى آيد سوار شدند و به استقبال وى شتافتند, اما ولـيـد از ايـشـان تـرسيد و برگشت و به رسول خدا گفت : آنها مى خواستند مرابكشند و از دادن زكـات هـم امـتـنـاع ورزيدند رسول خدا تصميم گرفت به جنگ ايشان برود, در اين ميان ((وفد بـنى مصطلق )) رسيدند و گفتند: اى رسول خدا! ما شنيديم كه فرستاده ات نزد ما مى آيد, بيرون آمديم كه او را احترام كنيم و زكاتى را كه نزد ماست به وى تسليم داريم , اما او به سرعت بازگشت و بـعـد خـبر يافتيم كه گفته است : ما براى جنگ با او بيرون آمده ايم , به خدا قسم كه ما را چنين نظرى نبوده است .
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:51  توسط محب الحسین
|
چـون رسـول خـدا از غـزوه ((بنى مصطلق )) برمى گشت , در ((ذات الجيش )), ((جويريه ))را كه هـمـراه وى بـود بـه مـردى از انـصـار سـپـرد تـا او را نـگـهـدارى كـنـد و چـون بـه مـديـنـه رسـيدحارث بن ابى ضرار (پدر جويريه ) براى بازخريد دخترش رهسپار مدينه شد و در((عقيق )) به شـتـرانى كه براى فديه به مدينه مى آورد نگريست و به دو شتر علاقه مند شد وآن دو را در يكى از دره هـاى عـقيق پنهان ساخت و سپس به مدينه نزد رسول خدا آمد وگفت : اى محمد! دخترم را اسـيـر گـرفته ايد و اكنون سر بهاى او را آورده ام رسول خداگفت : آن دو شترى كه در فلان دره عـقيق پنهان كرده اى كجاست ؟ ((حارث )) گفت :اشهد ان لا اله الا اللّه و انك محمد رسول اللّه به خـدا قـسـم كه كسى جز خدا از اين امراطلاع نداشت ((حارث )) و دو پسرش كه همراه او بودند و مـردمـى از قـبيله اش به دين اسلام درآمدند و آن دو شتر را هم به رسول خدا تسليم كرد و دختر خود را تحويل گرفت ,دختر هم اسلام آورد, سپس رسول خدا از پدرش خواستگارى كرد و پدرش او را با چهارصد درهم كابين به رسول خدا تزويج كرد.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:51  توسط محب الحسین
|
چـون رسـول خـدا(ص ), اسـيـران ((بـنـى الـمـصـطـلـق )) را قـسـمـت كـرد, ((جـويـريـه )) دخـتـر((حـارث بـن ابـى ضـرار)) (سـرور بنى المصطلق ) در سهم ((ثابت بن قيس )) افتاد و با وى قرارگذاشت مبلغى بدهد و آزاد شود.
((جـويريه )) به منظور تقاضاى كمك در پرداخت آن مبلغ نزد رسول خدا آمد وگفت : آمده ام كه مـرا در پـرداخـت آن مبلغ كمك كنى رسول خدا گفت : ميل دارى كارى بهتر از اين انجام دهم ؟ گفت : چه كارى : فرمود: پولى را كه بدهكارى مى پردازم و آنگاه با تو ازدواج مى كنم , گفت : بسيار خوب ((230)). چـون خـبـر ازدواج رسـول خـدابـا ((جـويـريـه )) در مـيـان اصحاب انتشار يافت , مردم به خاطر خـويشاوندى ((بنى المصطلق )) با رسول خدا اسيران خود را آزاد كردند و از بركت اين ازدواج صد خانواده از ((بنى المصطلق )) آزاد شدند.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:50  توسط محب الحسین
|
|
|